«مرا در گلدانی دفن کنید
جایی میانِ خاکِ نمخورده
که ریشهها
نامِ مرا آهسته تکرار کنند.
بگذارید
باران از شانههایم بالا برود
و آفتاب
از پیشانیام جوانه بزند.
شاید روزی
برگی از دلم
پنجرهای را روشن کند
و جهان
به اندازهی شکفتنِ یک گل
آرام شود.
من از مرگ نمیترسم
از بیثمر بودن میترسم؛
پس مرا در گلدانی دفن کنید
تا هر صبح
کلمهای تازه
از خاکِ خاموشم
سر برآورد.»

برچسب:
نویسنده: mahansamadyan