جنوب.... - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 23:06
در تاریخ بنویسید جنوب فقط یک جغرافیا نیست؛ جنوب، نامِ آرامِ صبوری این سرزمین است؛سرزمینی آفتاب‌خوردهکه سال‌هاست بی‌هیاهو ایستادهچون سایه‌ی درختی بر خاکِ داغ،چون موجی که خسته نمی‌شودو هر باراز دلِ گرماباز می‌گردد.جنوب، روایتِ آهسته‌ی پایداری‌ست؛روایتی که باد می‌شنودخورشید می‌بیندو تاریخ،با احترامبه ی...
به نام تو.... - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
به نام تو....روزمرگی های من به نام تو.... به نام شبکه سکوتش در دل تاریکی می‌نشیندو ستاره‌ها گوشه‌ای از رازهای پنهان را نگاه می‌دارند.به نام اشککه بی‌صدا می‌چکددل را سبک می‌کندو خاطره‌ها را با جریان شب می‌شوید،تا صبح دوباره نفس بکشد.و به نام تــوکه دلیل نوشتن این واژه‌ها هستیچراغی در دل تاریکیو امیدی...
دریغا برفتند.... - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
دریغا برفتند....روزمرگی های من دریغا برفتند....دریغا برفتند مردانِ ایلنه آوازِ کبک و نه بویِ چویلدلِ دشت خالی، هوا سرد و تلخنه آوای چَنگ و نه بانگِ سُهیلچو گردون بگردید و موسم گذشتنه برگی به شاخه، نه نوری به میلکجا رفت آن خنده‌های بلندکجا شد صفِ گرمِ مردانِ نیلمن و باد مانده، من و راهِ دورمن و داغِ ...
نه دنبال فتح جهان بودم... - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
نه دنبال فتح جهان بودم...روزمرگی های من نه دنبال فتح جهان بودم...نه دنبال فتح جهان بودم، نه شیفتهٔ آینده‌های دور. من فقط گوشه‌ای می‌خواستم که در آن صدایم از لابه‌لای ترک‌های روزگار به خودم برگردد.پناهی کوچک، به اندازهٔ یک نفسِ بی‌هراس، جایی که بتوانم روحِ خسته‌ام را از میان دست‌های سردِ جهان آرام آر...
باید صبر کرد - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
باید صبر کردروزمرگی های من باید صبر کرد نسخه‌ی بهتر و زیباترخوب شدن، سفری آرام و طولانی‌ست؛نه در یک روز اتفاق می‌افتد،نه در یک هفته.گاهی ماه‌ها باید بگذرد،گاهی حتی سال‌ها.بعضی زخم‌ها با عجله خوب نمی‌شوند؛باید مدتی کنارشان زندگی کنی،گاهی زمین بخوری،گاهی گریه کنی،گاهی دوباره برخیزیو راهت را ادامه بدهی...
مرا در گلدانی دفن کنید - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
مرا در گلدانی دفن کنیدروزمرگی های من مرا در گلدانی دفن کنید «مرا در گلدانی دفن کنید جایی میانِ خاکِ نم‌خورده که ریشه‌ها نامِ مرا آهسته تکرار کنند.بگذارید باران از شانه‌هایم بالا برود و آفتاب از پیشانی‌ام جوانه بزند.شاید روزی برگی از دلم پنجره‌ای را روشن کند و جهان به اندازه‌ی شکفتنِ یک گل آرام شود.م...
باز آی... - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
باز آی...روزمرگی های من باز آی... بازآی…که چهارشنبه‌ها بی‌توبه بغضی طولانی بدل می‌شوندو خیالم بی‌حضور توکوچه‌کوچه دنبال ردّ قدم‌هایت می‌گردد.بازآی…که جهانِ من بی‌نفسِ توخاموش است و هر نسیمنامت را آهسته بر گوش دلم می‌خواند.من هنوز در همان نقطه‌ای ایستاده‌امکه آخرین‌بار لبخندت رابر چهره‌ی روز گذاشتی.ه...
من از اهالی.... - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
من از اهالی....روزمرگی های من من از اهالی....من از اهالی ای کاش‌های بی‌ثمرماگر تو خسته‌ای از من، من از تو خسته‌ترم.به هر طرف که قدم می‌گذارم، به بن‌بست می‌رسمتو در سکوتِ خود غرقی، من در شکستِ خود، خسته‌ترم میان ما نه شوقی مانده، نه حتی یک نفسِ گرمفقط دو سایه‌ایم که از هم، روزبه‌روز، دورترمنه شوقِ گف...
ترس از تنهایی نیست - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
ترس از تنهایی نیستروزمرگی های من ترس از تنهایی نیست ترس از تنهایی نیست، تنهایی فقط سکوتی‌ست که آدم را با خودش روبه‌رو می‌کند. آخرِ راه، بارانی می‌بارد که خاک سردِ قبر را می‌شوید، اما ردّ قدم‌های ما در دلِ زمین می‌ماند. ما می‌رویم، و جهان بی‌هیچ مکثی به چرخیدن ادامه می‌دهد. تنهایی پایان نیست، فقط لحظ...
کودکی ام قصه درد - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
کودکی ام قصه دردروزمرگی های من کودکی ام قصه دردکودکی‌ام قصه‌ی دردجوانی‌ام پاییزِ سردساقه و برگم شده زرد در دلِ این باغِ خاموشمی‌رسد آوازِ به گوشمی‌کشد از خاکم آغوش شاید از این ریشه‌ی پیرباز بروید سبزه‌ی دیرگرچه جهان باشد دلگیر باد اگرچه بی‌مروّت استشاخه‌هایم را شکسته‌ستباز اما در دلم امیدست شاید اگر...
فقط خواستم زندگی را زندگی کنم .... - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:28
فقط خواستم زندگی'>زندگی را زندگی کنم ....روزمرگی های من فقط خواستم زندگی را زندگی کنم ....نه شاعر بودن را خواستمکه اندوهم را در قافیه‌ای تنگ زندانی کنم،نه نویسنده بودن راکه دردهایم را به واژه‌های فرسوده بسپارم.نقاش نبودمتا زخم‌ها را با رنگی آرام کنم،عکاس هم نهتا لحظه‌های گریزان را در قابِ سردِ زمان ...