من از اهالی ای کاشهای بیثمرم
اگر تو خستهای از من، من از تو خستهترم.
به هر طرف که قدم میگذارم، به بنبست میرسم
تو در سکوتِ خود غرقی، من در شکستِ خود، خستهترم
میان ما نه شوقی مانده، نه حتی یک نفسِ گرم
فقط دو سایهایم که از هم، روزبهروز، دورترم
نه شوقِ گفتوگویی مانده، نه حتی یک دلِ بیزخم
تو در گریزِ بیدلیل، من در عبورِ بیاثر، خستهترم
اگرچه نامِ هم بودیم، ولی به رسمِ هم نبودیم
تو از حقیقتِ من دوری، من از خیالِ تو، شکستهترم
و هرچه بیشتر میگذرد، شبها بلندتر میشوند
تو در پناهِ بیتفاوتی، من در غبارِ انتظار، خستهترم
به نقطهای رسیدهایم که حتی درد هم تکراریست
تو از ادامه گریزان، من از شروعِ دوباره، مردّدترم
اگرچه نامِ عشق را بردیم، ولی به آن نرسیدیم
تو در مسیرِ بیخبر رفتی، من در مسیرِ بیخبر، بیاثرترم
و هرچه بیشتر میگذرد، فاصله شکلِ واقعیمان میشود
تو در جهانِ بینیازِ خود، من در نبودِ تو، بیاثرترم
به هر دری زدم اما، قفلها از پیش بسته بود
تو از شروع گریزان، من از پایانِ ناگزیر، خستهترم
حالا فقط دو نام مانده، بیهیچ خاطرهی روشن
تو در فراموشی آرام میگیری، من در یادآوری، زخمخوردهترم

برچسب:
نویسنده: mahansamadyan