کودکیام قصهی درد
جوانیام پاییزِ سرد
ساقه و برگم شده زرد
در دلِ این باغِ خاموش
میرسد آوازِ به گوش
میکشد از خاکم آغوش
شاید از این ریشهی پیر
باز بروید سبزهی دیر
گرچه جهان باشد دلگیر
باد اگرچه بیمروّت است
شاخههایم را شکستهست
باز اما در دلم امیدست
شاید اگر باران رسد
این دل ترکخورده شکفد
دوباره از نو برگ دهد
شب اگرچه بر تنم ریخت
نورِ مهتاب از من آموخت
که زخمها هم روزی میسوخت
شاید اگر صبحی رسد
این غبار از من بپَرَد
دوباره باغم جان بگیرد
خاک اگرچه خسته و پیر
میکشد از ریشهام تیر
اما نفس دارم هنوز دیر
باد مرا برده به دور
بارانم آغشته به شور
چشم به راه یک صبحِ نور
شاید اگر خورشیدِ رونده
بگذرد از این کوهِ بی دونده
باز شوم آن درختِ سبز رونده

برچسب:
نویسنده: mahansamadyan